این شب ها

این شب ها که نمی خوابی

که بیدار می مانم و خوابیدن احسان را تماشا می کنم

که توی آغوشش جا نمی شوم

که مثل نوزادی می خوابد,با لبهای جمع شده,با بی قراری...

این شب ها که فرصت نگاه کردنش را بیشتر دارم...

دلم برایش بیشتر تنگ می شود

برای بوی تنش

برای بوسه هایش

برای امنیت آغوشش

برای خوشی هایی که با هم داشتیم

برای روزهای دونفره مان دلم تنگ شده پروچیستا

دوستت دارم

خیلی

خیلی

خیلی

اما دلم برای خلوت ِ پر آرامش ِ پر لذتم با مردی که عاشق اش هستم تنگ شده

دلم برای روزهای سفر تنگ شده

دلم تنگ شده و دارم با گریه می نویسم

با گریه! آنجور گریه ای که هی شیشه عینک و کیبورد را خیس می کند

دلم تنگ شده

 

/ 3 نظر / 16 بازدید
بابای پروچیستا

عزیزم همه چیز بهتر از قبل خواهد شد مطمئن باش

نرگس

می فهممت... اما این دلتنگی باقی می ماند الهام...خلوت دو نفره تان آن لحظه های عاشقانه بی پایان با بلورهای آبی نور گویی دیگر برنمی گردد... تو مادر می شوی ...یک کس دیگر ...دیگر الهام پیش از پروچیستا نمی شوی اگر چه هنوز الهامی و همسرت او هم پدر می شود و همین نقش ها چقدر همه چیز را تغییر می دهد... چقدر!!! اما بد نیست ...عاشقانه های دیگری پیش رو داری ...بعد از این عاشق پدری خواهی بود که توی چشم هایش پدرانگی خاصی است... الهام...الهام...الهام... زن مادر که می شود با خودش چه می کند؟ شب زایمانم بود که به حمید گفتم کاش زودتر زایمان کنم و دوباره شب ها در آغوشت بخوابم ...اما درست از فردای آن روز همه چیز تغییر کرد... حالا نمی شود هر شب در آغوشش بخوابم و به جایش کودکی ناز دستش را می گذارد روی سینه ام و می خوابد که اگر بلند شوم خوابش آشفته می شود... نگران نشو ...فکر نکن آغوشش را از دست می دهی اما قیاس هم نکن...در گذشته نمان ... الهام ...الهام...الهام... زن با خودش چه می کند وقتی مادر می شود... گریه می کنم

تکتم

دل قوی دار...[لبخند]