جمعه ی متروک

بیرون زذه ای

با بابا پارک رفته ای

خانه آمده ای

خوابیده ای

چای خورده ای

و باز بیرون زده ای

هی بزرگ تر می شوی و هی بزرگ تر می شوی و هی بزرگ تر می شوی

و من خیلی دچار وسواس شده ام دختر

از آن روزی که گفتی:مامان کاش من هاپو بودم! اون وقت سیسل و مگی و کلوچه می شدن خواهرام و منم خواهر می داشتم و تنها نبودم

تا امروز که توی پارک قاصدک ها را فوت کرده ای که خواهر داشته باشی

تا عصر که توی تخت برای خواهرت اسم و فامیل انتخاب می کردی

چکار کنم پروچیستا؟

یک زندگی دارم که تازه کم کم دارد شکل "الهام" به خودش می گیرد

یک زندگی دارم که یک شب همه ی لذت "خواهر" را از من گرفته

و یک زندگی دارم که توی چشمهای تو می ذرخشد وقتی توی تخت جا باز می کنی برای خواهرت

به کدام یکی باید نگاه کنم پروچیستا؟

به کدام یکی؟

من می ترسم

من عاشقانه دوستت دارم

و من نمی دانم که می توانم باز آنهمه سرسخت و قوی باشم یا نه؟

چکار کنم پروچیستا؟

کاش از من بزرگترین عروسک دنیا را می خواستی

کاش از من یک "چیز" می خواستی, نه یک "انسان"

من چطور تمام هستی یک انسان را به تو هدیه کنم پروچیستا؟

تو چند زندگی می خواهی برای خوشبختیت؟

همه ی من مگر کافی نیست؟

 

/ 0 نظر / 40 بازدید