پاییز آمده است که خود را ببارمت

حالا پاییز رسیده

فصل بی قراری های من 

فصل لباس های گرم تو

فصل پارک رفتن روزهای آفتابی

حالا که بزرگ شدی ,مستقل شدی,بدون شیر خوردن بازی میکنی,بدون شیر خوردن میخوابی,بدون شیر خوردن...

حالا که آخرین پیوندت را با تن من بریدی و مستقل شدی

حالا پاییز رسیده

برای قدم زدن های دو دختر سربه هوا در پارک

دو دختر

با یک اختلاف سنی 30 ساله

پاییز آمده است که خود را ببارمت..........

 

 

 

 

/ 2 نظر / 27 بازدید
رازك

سلام خانوم ميزبان يه شب كه مث هميشه بى خواب بودم توي نت دنبال معناي اسم پروچيستا مي گشتم كه به وبلاگ شما رسيدم... خوندم و خوندم و خوندم و لذت بردم از حس لطيفتون، قلم زيباتون و دنياي شيريني كه با فرشته كوچولوتون دارين. خوشا به سعادت پروچيستا كه شمارو داره و خوشا به حال شما كه فرشته كوچولوي نازو دارين. توي سطر سطر نوشته هاتون خودم و دخترم كه آرزوي داشتنش رو دارم رو ديدم و آرزو كردم كه روزي بتونم همه اين لحظه هاي ناب رو تجربه كنم! ميدونم خيلياش امكان پذير نيست ...مثلن هيچ وقت نميتونم با دخترم قدم بزنم يا توي برگها غلت بزنيم يا حتي توي خونه دست كوچولوشو بگيرم و راه ببرمش... اما اميدوارم روزي اين قدرت رو پيدا كنم كه بر ترسم غلبه كنم و مادر بودن رو تجربه كنم! شاد باشين كه لايق شاد بودنيد