حالم خیلی بد بود

ساعت ده و نیم شب حالم جوری بد بود که انگار دو دست نامرئی مرا محکم گرفته و به دیوار می کوبد

چیزی درونم دائم در حال فرو ریختن بود

زمان گذشت و حس می کردم یک کاسه آش رشته تنها چیزی است که می تواند نجاتم بدهد

شهر را در خلوتیِ یازده شب پرسه زدن به دنبال آش رشته,خنده دار بود

 

من یا تو؟کداممان اینجور پر از خواستن بودیم؟

 

همیشه فکر می کردم ویار چه بی منطق و لوس است

فکر می کردم خب آدم دلش چیزی را می خواهد,همانجور که همه خیلی وقت ها دلمان چیزی را میخواهد,و خب صبر می کند.

دیشب فهمدیم چه چیزی این همه شوهر مهربان و بدخلق,صبور و بی حوصله,مسئولیت پذیر و بی خیال را در طول تاریخ واداشته نیمه شب,به هر کوی و برزنی سر بزنند تا یک گوجه سبز یا یک دانه توت فرنگی پیدا کنند

این نیاز حیاتی...جوری که انگار زندگی ات بسته به چیزی است...

پروچیستا

واقعا اینقدر آش رشته مهم بود؟

که یک ساعت به دنبالش بگردیم و بعد تا صبح از داغی بدنم و سنگینی تنم و تهوع نخوابم؟

دیشب اولین شب سخت زندگی من و تو ,در کنار هم بود

ای دختر شیطان!