شب ِتلخ

شب ِ دلپیچه

شب ِ تب

شب نفس های داغ ِ تو روی اضطراب من

شب بی قراری های  من کنار ِ بی قراری های تو

شب ِ پاشویه و گریه و بیمارستان

شب ِ ناتوانی ِ این دستهای سیمانی

 

نمی توانم

نمی توانم هذیان های معصومانه ی تو را بشنوم و احساس ناتوانی نکنم

نمی توانم تن سوزانت را بغل بگیرم و احساس ناتوانی نکنم

نمی توانم دختر

نمی توانم

حتی وقتی مهربان ترین و قوی ترین مرد دنیا کنار ِ من و توست

مردی که می تواند کنار این همه نگرانی شوخی کند

ما را توی چهار صبح مشهد بچرخاند تا راحت بخوابی

مردی که با چشم های خسته می تواند هردوی ما را بغل بگیرد و ببوسد

حتی وقتی احسان کنار هردوی ماست

باز هم من لبریز می شوم از ناتوانی

یک ناتوانی ساده

چرا نمی توانم تب و اندوه ِتو را بردارم و توی تن خودم بگذارم؟

چرا؟

یک مادر باید

باید

باید

باید

باید

باید بتواند دست بکشد روی سر دختر نازنینش، تب اش را بردارد و توی تن خودش بگذارد

یک مادر باید بتواند پروچیستا

 

اما من

 

ناتوانم

مرا ببخش پروچیستا

مرا به خاطر همه ی ناتوانی هایم ببخش دختر