پنج صبح بیدار شدم.دلم می گفت از راه می رسی

در سکوت به احسان نگاه کردم که با قایق خواب رفته بود

در تاریکی حمام به نشانه های آمدن تو نگاه کردم

نه صبح احساس می کردم باید احسان را بیدار کنم

به فاطمه اس ام اس زدم تا مرا راهنمایی کند

بعد از آن همه کلاس و مطالعه و مقاله باز هم احساس بی دست و پایی می کردم

دوش گرفتم و راه افتادیم

ساعت یازده و چهل دقیقه بابا رفت پذیرش

تو نزدیک بودی

بعد از ناهار با احسان کتاب خواندیم,موزیک گوش کردیم و بازی کردیم

ساعت چهار عصر اولین آمپول فشار سعی کرد تو را به من نزدیک تر کند

ساعت شش عصر فاطمه پشت خط بود تا به من کمک کند آرام باشم تا برسی

ساعت هشت و ده دقیقه مثل یک گنجشک خیس,توی گریه و عرق و خون و آب کیسه ای که نه ماه خانه ی تو بود غرق بودم

با احسان تا یازده می شمردیم و بعد یک دقیقه  و نیم آرامش داشتم تا درد بعدی

ساعت نه و نیم توی وان آب داغ عرق می ریختم و تا پانزده می شمردم

ساعت ده و ده دقیقه منتظر بودم تا به دکترت زنگ بزنند

دیگر توان نفس کشیدن و شمردن نداشتم

دستهای احسان را گاز می گرفتم بی آنکه بفهمم

ساعت ده و  چهل دقیقه دکترت رسید و به من قول داد که تا بیست دقیقه دیگر تورا بغل خواهم کرد

بعد از این را قبلا برایت نوشته ام دختر

نوشته ام که چطور بین امید و ناتوانی تقلا می کردم

نوشته ام که چطور فرومی ریختم و دوباره به خاطر تو بلند می شدم

نوشته ام که چطور گرمای دستان مردی که عاشقش هستم مرا بغل کرده بود تا تنها نباشم

نوشته ام که چطور اشک هایش با بی قراری های من قاطی شد تا برسی

...

حالا یک سال است که تو اینجایی

چهل دقیقه بامداد تو را بغل کردم

وقتی هردو برهنه و گریان و بی پناه بودیم

حالا اما

صدای حرف زدنت از اتاق می آید

داری لباس انتخاب می کنی

برایت کیک تولد پخته ام

و تو می توانی روی پاهای خودت راه بیایی

به سمت من بدوی

خودت را توی آغوشم بیاندازی و بگویی:به به!

حالا صدای خنده ی تو من و احسان را خوشبخت کرده

ممنون که اینجایی دختر

ممنون که این زن را بغل کردی و خوشبختی را به او نشان دادی

ممنون که فرشته ی زیبای زندگی ما شدی

ممنون پروچیستای زیبای من!

و

تولدت مبارک عشق شیرینم