حالا نزدیک سه هفته است که راه می روی

برای خودت مستقلا قدم برمی داری

دست مرا میگیری و دور خانه می گردانی ام

انگشت مرا میگیری و تند تند راه میروی و مرا دنبال خودت می کشانی

زنگ که می زنند باتعجب می پرسی:کیه؟

موقع راه رفتن که پایت به چیزی گیر می کند با تعجب می پرسی:چیه؟

حالا خانه قلمرو کشف های تازه ی توست

حالا برای مامانت نقاشی می کشی

با انبردست و آچار سروقت تلوزیون می روی

حالا روز تولد من سمت کیک می دوی و می خواهی شمع ها را فوت کنی

حالا...

پروچیستا! 

پروچیستای زیبای من! 

داری یک ساله می شوی کم کم

و بزرگ شدی

توی اتاق خودت می خوابی

روی پای خودت راه می روی

با دست خودت غذا می خوری

و به هرچیزی که نخواهی قاطعانه'نه'می گویی

من عاشق استقلال توام

می فهمی؟

پروچیستای زیبای من!

پروچیستای زیبای من! 

پروچیستای زیبای من! 

عاشقت هستم.....