همه جا پر از برگ شده و من مادر خوش قولی هستم

حواسم هست که پارسال به تو قول دادم پاییز که برسد توی برگ های خشک غلت بزنیم و مشت مشت برگ روی سر هم بپاشیم

حواسم هست که نگذارم شلوغی روزها تو را از من بگیرد

حواسم هست که با تو دیوانه وار زندگی کنم

حتی اگر وقتی بغلت می کنم و به پارک می رویم دنیا به ما بخندد

حتی اگر مردم با اخم نگاهمان کنند

حتی اگر غلت زدن ما توی برگ ها آنقدر تعجب آور باشد که نگهبان بیاید و بیرونمان کند

حتی اگر هیچ عرفی ما را نپذیرد

حتی اگر...

حواسم هست عاشق تو باشم

حواسم هست با تو بی قید و شرط زندگی کنم

حواسم هست نگذارم عقلانیت خنده دار مردم,لذت های دیوانه وار ما را؛ از تو,از من بگیرد

حواسم هست با هم عصیان کنیم و به دنیا بخندیم

حواسم هست که خودمان باشیم

خودِ خودِ خودمان

 

دوستت دارم پروچیستا!

دیوانه وار و تمام عیار دوستت دارم