بعد از یک روز سخت و خسته کننده، کنارم خوابیده ای.زیر نور قرمز اتاق، گونه هایت قرمز تر و لبخندت توی خواب صورتی تر است.

آنقدر مدت زیادی است خلوت نداشته ام...که فرصت نگاه کردن به زیبایی تو را نداشته ام...که فرصت به روز کردن اینجا را نداشته ام...که...

پروچیستا! 

من دلتنگ تو و حرف زدن های طولانی اینجا شده ام.تو در چه حالی؟

حواست به این همه 'نبودن من' بود؟

حواست بود که اینجا، توی خانه ی دلتنگی های من با تو،'روی تمام زندگی یک لایه ی خاک است'؟

یا مثل همیشه تنها کسی که به این 'اتفاق های بی اهمیت' فکر می کند،غمگین می شود و وسط جارو زدن خانه گریه می کند، من هستم؟

حواست به چشم های قرمز من بود امروز؟

به سکوت های بین خنده هام؟

به قاب عکسی که چند بار تمیز شده بود؟

به لباسی که پوشیده نشد؟ 

به زنی که بیرون نرفت؟

به دلتنگی ای که کش آمد تا نیمه شب؟

یا مثل همیشه تنها...