امشب خیلی بی حوصله بودی

کلی شیر خوردی، لالایی گوش کردی، بازی کردی...اما نخوابیدی

بابای مهربونت بغلت کرد و توی خونه راه بردت تا بخوابی

وقتی برگشت تو اتاق،توی بغلش خوابیده بودی

اما یه اتفاق بامزه افتاده بود

تو دهن تو پستونک بود و تو دهن بابایی انگشت تو!

نگاهش کردم

گفت انگشتت رو گذاشتی تو دهنش تا مک بزنه!

چون دهنت پر بوده و خودت نمی تونستی مثل هرشب انگشتت رو بمکی خیلی راحت گذاشته بودی اش که بابایی برات انجامش بده!!!!!

اونقدر خندیدم که الان کنار لپ هام درد می کنه

خیلی دوستت داریم دختر!

خیلیییییییی!