با چشمهای بسته توی خواب بغلت می کنم,از داغی تنت می ترسم و بیدار می شوم.خودت را به من چسبانده ای و ناله می کنی.آرامتر از همیشه...داغ تر از همیشه... پریشان تر از همیشه...

از این شب بی انتها می ترسم

از داغی نفس تو می ترسم

از ترس خودم می ترسم

ببخش پروچیستای زیبای من!

من را ببخش که مدام  دست ودلم می لرزد

زنی قوی بودم پیش از اینها

پیش از آنکه از دست دادن را تجربه کنم

پیش از آنکه پاهای تب کرده ی کسی را با التماس چنگ بزنم

پیش از آنکه ویران شوم

 

واکسن شش ماهگی چیز ترسناکی نیست

هر مادری انتظار تب و بی قراری بعدش را دارد

واکسن شش ماهگی چیز ترسناکی نبود

اگر بعد از سالگرد آزیتا,بعد از تکرار همه ی آن کابوس ها,بعد از سی تیر اتفاق نمی افتاد

می توانستم زنی قوی باشم آن شب

می توانستم!

 

وقتی از فرط استیصال, توی نیمه شب خانه قدم میزنم

تو را به خودم می فشارم

 "به علی گفت مادرش روزی" را تا انتها برایت می خوانم

و موهای خیست را در سکوت نوازش می کنم,بی آنکه جرات نگاه کردن به چشمهای سیاه وبراقت را داشته باشم

مطمئن باش این زن چیزی برای پنهان کردن دارد

چیزی برای ترسیدن

چیزی برای گریه کردن

چیزی برای فراموش کردن

 

دوستت دارم پروچیستا

و دوباره زنی قوی خواهم بود

به خاطر دختری که "تویی"