آنقدر زود بزرگ می شوی!

آنقدر سریع تغییر می کنی

آنقدر فاصله ی بین مراحل مختلف را تند طی می کنی

که من و این وبلاگ عقب می مانیم

شنبه هفته پیش روی چهار دست و پا نشستی

دو شنبه اش کمی چهار دست و پا حرکت کردی

حالا تمام خانه را سرک می کشی

روی دو تا دست کوچک و دو زانو که از سایش زمین سرخ شده

سوپ می خوری

آب میوه می خوری

و قاشقت را خودت یه دهان می بری

من هنوز باورم نمی شود

اما برای تو یک اتفاق معمولی شده.جوری که حالا دنبال کشف های تازه تری

امرزو که جمعه است و بابا سر کار است و تو خوابی و خانه  ساکت تر از همیشه,یاد روزهایی افتادم که توی برکه من زندگی می کردی.تکان می خوردی,لگد می زدی,تکانم می دادی

فکر می کردم به دنیا بیایی چقدر دلم برای آنروزها  تنگ بشود

حالا اینجایی

آغوشم را پر کردی

و همه ی روزهای گدشته به خاطراتی دور بدل شده

حالا اینجایی

آغوشم را پر کردی

و این تنها اتفاق مهم جهان است