امروز مادر بدی بودم پروچیستا

خیلی بد

بزرگ که شدی اینجا را بخوان و من را برای امروز ببخش

صبح که داشتم آغوشت را می بستم از روی تخت افتادب روی زمین

خیلی ترسیدم دخترم

گریه هایت دردناک بود

بعد توی هوای گرم تیرماه بردمت به یک اداره لعنتی

وقتی برگشتیم آنقدر ذهنم آشقته بود که نمی توانستم تمرکز کنم

یک لحظه که به خودم آمدم دیدم از شدت گریه داری هق هق می کنی

حالا خوابیده ای

شیر خورده ای و با چشم های قرمز خوابیده ای

نگاهت می کنم و با گریه اینها را می نویسم

من را ببخش پروچیستا

امروز مادر بدی بودم

کاش هیچوقت امروز تکرار نشود

کاش من را ببخشی

بغلت که کردم سرت را به سینه ام چسباندی و چشم هایت را بستی

نفس کشیدی و آرام شدی

اما می دانم که اینها به معنی بحشیدن من نیست

حق ندارم دخترم

حق ندارم ...

فقط من را ببخش

پزشکی قانونی من را نابود می کند دخترم

برای من کابوس از دست دادن آزیتا را تکرار می کند

من بعد از برگشتن از این اداره لعنتی...

هیچکدام توجیه این ها نمی شود

...

من راببخش