چهار سال پیش

نه تو بودی,نه این خاطرات خون آلود

چهار سال پیش من زن دیگری بودم,پر از امید و عشق و اشتیاق

زنی که هشت و نیم صبح جمعه,شال سبزش را سرش کرده بود و توی یک مهد کودک منتظر رای دادن بود

چهار سال پیش,همه ی ما آدم های دیگری بودیم

 

امروز اما نه روی رای دادن دارم,نه دل در خانه ماندن

شرافت و عقلانیتم به جان هم افتاده اند

و تو روی مبل خوابیدی

چند دقیقه ی دیگر بیدار می شوی,و با آن چشم های براق به من نگاه می کنی.با لبهای صورتی ات به من لبخند می زنی و بازوهایت را بلند می کنی تا بغلت کنم.سرت را روی شانه من می گذاری و به من تکیه می دهی.

و من باید ازخودم بپرسم:

 شرافتم برای آینده تو بهتر است یا عقلانیت ام؟

تا شب راه درازی مانده و من بارها تو را بغل خواهم کرد

تا شب در من جدالی بی پیایان است برای گذشته خودم و آینده ی تو

تا شب...