یک سال گدشت

به تقویم ها کاری ندارم که تو را سه ماهه می خوانند

ما یک سال است که با هم نفس می کشیم

حالا پروچیستای من,از یک کلام انتزاعی تبدیل شده به یک فرشته ی ملموس با"آن دهان و ابرو و چشم  لب و بینی"

عاشقش هستم اما عشق یعنی چی؟

این دلی که بی حساب می تپد؟

 دلتنگی برای چشم هایی که روبروی توست؟

اینکه شب ها در آغوشم می خوابد و من نیمه شب بی قرارش می شوم.بیدار می شوم و می بویمش؟ا

عشق این است؟یا کاری که او برایم کرد؟

که به این صدا پاسخ داد

که از امنیت و آرامش مطلقش دل کندو آمد.

آمد و خالی آغوش این زن مغرور را پر کرد؛وقتی صدایش زدم

بیا!

و دختر کوچک و زیبای من باش

تا دستهایت را دور گردنم بی اندازی

شعر هایم را بخوانی

و این زن تنها را عاشقانه دوست داشته باشی

عاشقانه

بی توقع

همیشه

 

آمد و همان شد

 

عشق یعنی چی؟

عشق در من است که طلب کردم؟یا در  او که پاسخ داد؟

مرز بین ما کجاست؟