توی گهواره ات خوابیده ای و احسان سر کار است

نطرات را که خواندم گریه کردم دخترم

فکر نمی کردم اینقدر بی رحم بوده باشم

بابای تو,بهترین مرد دنیاست

اگر بهترین نبود,تو هم نبودی.یک زن وقتی زندگی اش را پای یک نوزاد می ریزد که پدرش را عاشقانه دوست داشته باشد

مردی که خانه را پر از گل کرده

مردی که

 عاشقش هستم

عاشقش هستم

عاشقش هستم

عاشقش هستم

و خیلی لحظه های دیگر که نوشته نشده

 

پروچیستا!

دوستش می دارم
چرا که می شناسمش،
به دو ستی و یگانگی.
- شهر
همه
بیگانگی و عداوت است.-
هنگامی که دستان مهربانش را به دست می گیرم
تنهائی غم انگیزش را در می یابم.
اندوهش غروبی دلگیر است
در غربت و تنهایی.
همچنان
که شادیش
طلوع همه آفتاب هاست
و صبحانه
و نان گرم،
و پنجره ئی
که
صبحگا هان
به هوای پاک
گشوده می شود،
وطراوت شمعدانی ها
در پاشویه حوض

اوایل که شعرهایم را می خواند غمگین می شد.چون فکر می کرد مسئول تلخی این شعر هاست

حالا که وبلاگ تو را می خواند بغض می کند چون فکر می کند...

پروچیستا

بابای تو آنقدر خوب است که خودش را به خاطر همه ی لحظه های اندوه من سر زنش می کند

بزرگ که شدی یادت باشد این حس را همیشه به تو هم خواهد داشت

این مرد را می شود دوست نداشت؟

کاش زودتر اینجا را بخواند تا مطمئن شود هر دو دوستش داریم چرا که دوست و یگانه است

کاش زودتر اینجا را بخواند و من را به خاطر اندوه های گاه و بی گاهم ببخشد

کاش زودتر اینجا را بخواند....