دلم برایت تنگ شده

برای صحبت کردن با تو.برای بودن با تو

همه ی لحظه هایم را چنان پر کردی که فرصت دیدنت را از من گرفته ای

که من را از من گرفته ای

پروچیستا!

دلم برای خودم تنگ شده.و وقتی خودم را ندارم همه چیز را از دست می دهم

کمی این زن را رها کن

بگذار تو را ببیند

بگذار دوست داشتنت را حس کند

این روزها کوهی هستم از "بغض" های وا نشده

دریاچه ای از "اشک" های نریخته

و باد  سرگردانی از "داد" های نزده

حس می کنم چیزی دهانش را روی گلویم گذاشته و من را تا آخرین قطره مکیده

این شب ها که برایت شعر می خوانم

"فرشته ها خودکشی کردند" را

"این ها را فقط به خاطر شما چاپ می کنم "را

"پرنده کوچولو,نه پرنده بود نه کوچولو!" را

"آدم ها روی پل "را

"بردن توله گرگ ها به مهد کودک" را

این شب ها می بینم که چقدررررر دلتنگ خودم هستم

مثل یک ابر سنگینم و چیزی کم دارم

چیزی مثل خنده ی تو بعد از شیر خوردن

چیزی مثل آرامش خودم بعد از شعر  گفتن

 

پروچیستا!

آزرده و درهم شکسته ام

حس می کنم در نگاه کسی,تنها بک ابزار  بوده ام

کسی,حق مادر تو بودن را از من می گیرد

کسی,حق ِ "مادر" ِ تو بودن را نادیده گرفته

و من از این کسی, بی نهایت آزرده و در هم شکسته ام

 

همه ی جهان با من است و من بی اندازه تنها هستم

می فهمی؟

بغلم کن

با عشق!

و کمی مرا به خودم بسپار

به اندازه ی یک شعر گفته نشده غمگینم