پروچیستای من

سرما خورده ای و بی حالی

سخت نفس می کشی و بدنت را ترسی دائمی می لرزاند

ساعت ها

پیوسته و پیوسته و پیوسته

در پستانهایم فرو می روی و بی وقفه مرا به دهان می گیری طوری که مچ دستم بی حس می شود و کتفم قفل می شود

می ترسم ناخودآگاه رهایت کنم

یک لحظه زمین می گذارمت تا خون در دستانم جاری شود,لب هایت کبود می شود و اشک هایت جاری

گریه هایت قلبم را می شکافد

قلبم...

آنقدر دیوانه وار دوستت دارم که...

 

از کسی پرسیدم:فکر می کنی من می توانم بگذارم پروچیستا اذیت شود؟

مطمئن بودم می گوید:ابدا!

اما گفت:نمی دانم

این نمی دانم مرا به گریه انداخته دخترم

آنقدر دیوانه وار دوستت دارم که این نمی دانم قلبم را فشار داده

چطور؟

چطور؟

چطور کسی می تواند بگوید "نمی دانم"
وقتی....................................................................................

پروچیستای من!

برف می بارد و من گریه می کنم و کسی در سرم می گوید:

نمی دانم...

نمی دانم...

نمی دانم...

شاید حق داشته باشد

چه کسی جز من,جز دل دیوانه ی من,این عشق را تجربه کرده؟

چه کسی هرگز اینجور شیفته وار کسی را دوست داشته؟

شابد حق داشته باشد

اما من غمگینم

مثل سکوت های میان کلام های محبت غمگینم

به تو فکر می کنم که همه ی هستی ام هستی و اگر همه ی هستی ام را به پایت بریزم باز هم لایق بیشتر از آنی

به خودم فکر می کنم

به خواسته های ساده و پیش پا افتاده ام که بزرگ به نظر می رسد

به وبلاگی که به روز نشده

به شعری که نوشته نشده

به حلوایی که با گریه تلخ شده

به آزیتا که دور و دور و دوررررتر شده

به تنهاییِ فراموش شده

به تنهاییِ بزرگ شده

به تنهاییِ حقیر شده