پروچیستای من!

روزهای زیادی است که برایت ننوشته ام

آخرین بار یک زن ویران شده اینجا را به روز کرد.زنی آنقدر ویران که نوشته اش را ناتمام گذاشت

ناتمام...

 

آنروز با گریه برایت نوشتم

آنقدر گریه کرده بودم که بخش خیلی مهم روایتم نا تمام ماند.یعنی نتوانستم وسط آن ویرانه ها از مردی بنویسم که عاشقم بود.که کنارم بود.که اشک هایش صورتم را خیس کرده بود بی آنکه بفهمم.مردی که دکترم در اولین ملاقات بعد از تولد تو درباره اش یک چیز گفت:

الهام! تو خوشبختی و شوهرت واقعا عاشق توست!

می بینی!

من مردی را دارم که وسط درد کشیدن ها قوت قلبم بود

که تمام آن لحظات طولانی مردن را با من ماند

من را بغل کرد

و آن بوسه ای که برایت نوشته بودم را به من هدیه داد

مردی که رد ناخن هایم روی دست هایش...رد دندان هایم روی لباسش...و رد اشک هایش روی صورتم مانده,وقتی من تاب درد کشیدن را نداشتم و او تاب درد کشیدن من را ...

 

مردی که حالا بهترین بابای دنیاست

که شب با اولین گریه تو بیدار می شود تا من بخوابم

که وقت ناهار خوردن,تو را بغل می کند تا من بی نگرانی غذایم را بخورم

مردی که تو را آغوش می گیرد تا من بتوانم سینما بروم!

بر خلاف همه ی پیش بینی ها بتوانم ده ِشب بروم سینما و دوازده شب برگردم

می دانم که باور نمی کنی!

خودم هم باور نمی کردم که بشود با یک دختر کوچولوی 20 روزه سینما رفت.اما وقتی جای این دختر کوچولو در آغوش بهترین مرد دنیا باشد!همه چیز ممکن است

 

پروچیستای من!

می بینی!

هر چیزی را در دنیا می شود تحمل کرد,وقتی در لحظه های ویرانی کسی  کنارت باشد که بتوانی با چشم های بسته و با قلب مطمئن به او تکیه کنی

دختر زیبای من!

بهترین آرزویی که برایت می کنم این است که در زندگی ات لایق عشق ورزیدن بشوی

عشق تو را بزرگ می کند

می دانم روزی مردی را خواهی دید که دلت برایش می تپد

فقط آرزو می کنم آن مرد ارزشش را داشته باشد

درست مثل پدرت