هشدار!

این پست طولانی و دردناک است

 

 

پروچیستای من!

حالا اینجایی.به زیبایی یک فرشته و بی قراری یک بچه گنجشک باران خورده

الان که برایت می نویسم هفت و نیم صبح است و همه خواب اند

بعد از سه شب بی قراری,بالاخره دیشب را با آرامش خوابیدی

سیر و آرام

 

پروچیستای من!

خیال ندارم هیچوقت به تو دروغ بگویم

ما,مرز بین جمعه 29 دی و شنبه 30 دی را با درد گذراندیم

پروچیستا

درد,کلمه ی تو خالی و بی استفاده ایست.مثل یک گل پلاستیکی که فقط تقلید مسخره و عذاب آوری است از حقیقت

هرگز,هیچ چیز,هیچ جور نمی تواند یک لحظه ی آن ساعت ها را توصیف کند

توی تمام زندگی,هیچوقت اینجور با همه ی توان,با نا توانی نجنگیده بودم

الان که می نویسم اشکهام کیبورد را خیس می کند

به تو دروغ نمی گویم دخترم

بارها کم آوردم...بارها تسلیم شدم...بارها منتظر بودم یکی بگوید الهام بس کن و من رها شوم

حتی دو سه بار وقتی دکترت گفت,من واقعا قبول کردم

نمی دانم کدام نیرو دوباره من را پر می کرد تا ادامه بدهم

نمی دانم

الان جوری انگشتهایم می لرزد که ...

دخترم

من اصلا یک ثانیه آن لحظه ها را پیش بینی نمی کردم

وگرنه واقعا اینقدر قوی نبودم که بتوانم انجامش دهم

من قهرمان نیستم پروچیستا

من به شدت می لرزیدم

من کم آورده بودم و به همه التماس می کردم

من بعد از تولد تو هر لحظه با کابوس زایمان از خواب می پریدم

من صبح تولدت مثل یک موش بدبخت برای هر حرکتی می لرزیدم

گریه می کردم

و التماس می کردم

زنی که غرورش برایش همه چیز بود,دستهای پرستاری را که نمی شناخت گرفته بود

اشک می ریخت و التماس می کرد که از روی برانکارد جا به جایش نکنند

چون حتی تصور یک لحظه درد بیشتر را نداشت

من با گریه به آدم ها نگاه می کردم

من به همه التماس می کردم

من حتی یادم نیست چطور جلوی لرزش پاهایم را می گرفتم که بیشتر درد نکشم

 

پروچیستای من!

یک روز اینجا را می خوانی

و شاید هم پای این خط ها گریه کنی

مثل همین لحظه ی من

 

نمی دانم این عشق از کجا آمد و من را پر کرد

نمی دانم چطور ادامه دادم

نمی دانم

فقط می دانم توانستم

تو

تو بزرگترین معجزه ی زندگی من هستی

به خاطر تو از همه چیزم گذشتم

باور کن دخترم!از یک لحظه به بعدآنچنان ویران شده بودم که اگر قرار بود برای زنده ماندن خودم تلاش کنم یک لحظه هم توان ادامه دادن نداشتم

چشمهایم را می بستم و تسلیم می شدم

این اصلا اغراق نیست

واقعا تسلیم می شدم

چون چیزی که داشتم می گذراندم از تصوراتم از مرگ هم فراتر بود

تو!

تو مگر با من چکار کرده بودی که به خاطر تو ماندم و ادامه دادم؟

 

من را به سخت جانی خود این گمان نبود

 

الان دیگه واقعا نمی تونم ادامه بدم