فکر می کردم مادر بدی شده ام

آنقدر همه این مدت دوستت داشتم و آنقدر بی گسست با هم بودیم که فراموش کرده بودم

خودم را فراموش کرده بودم

خودم را که گاهی خسته می شوم

خودم را که گاهی دل می کنم

خودم را که گاهی هوس دور شدن به سرم می زند

این هفته خسته شده بودم.می خواستم دور بشوم...می خواستم رها بشوم

این هفته هیچ چیز و هیچکس را دوست نداشتم

و این خیلی مرا ترسانده بود

به گریه افتادم دختر!

از ترس دوست نداشتن تو به گریه افتادم

.

.

.

امروز که دوباره با هم قدم زدیم و حرف زدیم تازه فهمیدم مسئله "بد بودن" نبود

مسئله الهام واقعی ای بود که تو باید می شناختی

زنی که عشق می ورزد اما همیشه "روزهای بریدن" دارد

زنی که تکیه گاهت می شود اما همیشه "لحظه های رفتن" دارد

زنی که روح بی قرارش را نمی تواند دائم یکجا نگه دارد

 

پروچیستا!

این زن را بشناس

مادر واقعی تو,"این زن" است

که دوست داشتن اش را باید باور کنی حتی در روزهای فرارش

که عشق اش را لمس کنی,حتی وقتی دووووور می شود

پروچیستا!

این زن را بشناس

و بگذار بی دغدغه دوستت داشته باشد

بگذار همه روزهایی که دوستت دارد را فریاد بزند

و بگذار روزهایی که دوستت ندارد را بی پروا بگوید

این زن را بشناس

و بگذار خودش باشد

خودش:

وقتی که هست

وقتی که می رود

و وقتی که عاشق تر برمی گردد