یک روز اینجا نوشتم:تمشک کوچولوی من!

اما حالا باید بنویسم دختر 2کیلو و 700 گرمی!

خودت باورت می شود؟2700!

بزرگ شدی و سنگین و قوی

خواب ِ خواب هم که باشم گاهی آنقدر محکم لگد می زنی که از خواب می پرم

آنقدر محکم که نفسم می گیرد

این همه توانایی را از کجا آوردی؟

 

پروچیستا

مادر شدن عجیب ترین اتفاق دنیاست.باور کن

هیچوقت مادرم نگفته بود که شبهای سختی داشته با من

هیچوقت نگفته بود لگدهایم نفسش را بند می آورده از درد

هیچوقت...

اما من برایت می نویسم

می نویسم که گاهی تمام سینه ام از درد پر می شود

می نویسم که شبها از خواب می پرم

می نویسم که وسط غذا خوردن گاهی توان فرو دادن لقمه را ندارم

و می نویسم که یکبار توی ماشین وقتی از درد به خودم پیچیدم بلند گفتم:دخترم یواش! و تو آرام شدی

اما چند دقیقه نگذشته بود که نوازشت کردم و خواستم دوباره لگد بزنی.چون نگرانت شدم.نگران شدم دل نازکت را شکسته باشم.نگران شدم غمگینت کرده باشم

می نویسم که سرگردانم

درد که نمی کشم منتظر حرکت هایت هستم

درد که می کشم منتظر آرامش

 

پروچیستا

یک روز اینجا را می خوانی

و نمی دانم چقدر برایت معنا خواهد داشت

یک روز اینجا را می خوانی و لحظه های دوری را کشف می کنی که مادرت با تو حرف می زده

یک روز اینجا را می خوانی

و کاش آن روز دوستم داشته باشی

اینجور دیوانه وار که دوستت دارم

 

پ.ن1:اتاقت مدت هاست منتظر آمدن توست

پ.ن2:دیروز توی سونو دیدم که یکی از انگشت هایت را می مکی!چقدر جای بابایی خالی بود.وقتی برایش تعریف می کنم چشمهایت برق می زند.بابا عاشق توست.من عاشق نگاهش

پ.ن3: به دنیا که بیایی,دلم برای لحظه هایی که بابایی سرش را روی شکمم می گذارد تا تو را بشنود تنگ خواهد شد

می دانم

می دانم

می دانم