شبها چه می کنی با من؟

یک لحظه آرام و قرار نداری و یک لحظه من را در آغوش احسان آرام رها نمی کنی

شبها چه می کنی با من؟

بی قراری و من را بی تاب می کنی و احسان را بی خواب

نکن دختر!

دوستش دارم وقتی مثل یک قایق کوچک توی دریای خواب پیش می رود

و تو این آرامش را به هم می ریزی

احسان آنقدر نگران من و توست که با هر حرکتی بیدار می شود

و تو آنقدر بازیگوشی که نمی گذاری یک شب آرام بخوابد

نکن دختر!

بگذار زیبایی خواب مردی که دوستش دارم را تماشا کنم

تو که می دانی پدرت چقدر عاشق است

تو که می دانی پدرت چقدر نگران من و توست

تو که می دانی چه جور با تمام وجود و علی رغم همه ی خستگی هاش مراقب ماست,کمی مدارا کن

بگذار شبهایش را آرام طی کند

احسان به این آرامش احتیاج دارد و من به دیدن آرامش او.

نگرانش می شوم وقتی اینجور نگران من و توست

هر بلند شدن و از تخت بیرون آمدن برای من و تو یک بازی کوچک شبانه است اما احسان را با دلهره و ترس بیدار می کند

هر بار...هربار...هربار...

بیا و دختر خوبی باش پروچیستای من!

بگذار زیبایی قایقی را که با موج دریا می رود تماشا کنیم

بیا و دختر خوبی باش عزیز بی قرار من