امروز هیچ اتفاقی نیافتاده

فقط دلم برای حرف زدن با تو تنگ شده بود دخترم

برای اینکه بگم چقدر دوستت دارم

و برای اینکه بگم چقدر زندگی دو نفره دنجی داریم با هم

صبح ها که با لگد زدن هات بیدار می شم

 انیشتن کوچولو می بینیم و صبحانه می خوریم

وقتی سر کلاس وسط صحبت کردنم تکون می خوری و می خوای بهت توجه کنم

شبها که هر دومون با لالایی ات می خوابیم(یا بهتر بگم,هرسه :) )

زندگی دنجی داریم

مثل عاشق و معشوقی که فرار کردن به یک کلبه متروکه لب ساحل

تو هم همینقدر من رو دوست داری؟

تو هم همینقدر از بودن با من سرشار لذت می شی؟

 

دیشب با بابایی همونجایی رفتیم که اول اردیبهشت ازش خواستم ماشین رو نگه داره و بهش گفتم که پروچیستای زیبای من توی روحم داره پرواز می کنه

اون شب یک رویا بودی

بابایی گر گرفته بود و از هیجان نمی تونست حرف بزنه

دیشب اما داشتی تکون می خوردی و بابا آروم نوازشت می کرد

 

جهان به صورت رویا در می آید و رویا به حقیقت می پیوندد

 

پ.ن

این هم رویای منه