این شب ها که نمی خوابی

که بیدار می مانم و خوابیدن احسان را تماشا می کنم

که توی آغوشش جا نمی شوم

که مثل نوزادی می خوابد,با لبهای جمع شده,با بی قراری...

این شب ها که فرصت نگاه کردنش را بیشتر دارم...

دلم برایش بیشتر تنگ می شود

برای بوی تنش

برای بوسه هایش

برای امنیت آغوشش

برای خوشی هایی که با هم داشتیم

برای روزهای دونفره مان دلم تنگ شده پروچیستا

دوستت دارم

خیلی

خیلی

خیلی

اما دلم برای خلوت ِ پر آرامش ِ پر لذتم با مردی که عاشق اش هستم تنگ شده

دلم برای روزهای سفر تنگ شده

دلم تنگ شده و دارم با گریه می نویسم

با گریه! آنجور گریه ای که هی شیشه عینک و کیبورد را خیس می کند

دلم تنگ شده