روى پل عابر پىاده بودم.از پارک برمى گشتم که دىدم روى بلندى هاى خىابان مشهد,دارى به دنىا مى اىى.سبک بودم و خوشحال و رها.حس خوبى بود پروچىستا.ارامش مطلق بود و شادى خالص....

صبح که بىدار شدم,باباىى بغلم کردو بوسىدم.اوباما راى اورده بود.

با اىنکه مى خواستم او راى بىاورد,رفتم دوش گرفتم و گرىه کردم.ان روز لعنتى در سال 88 هم وقتى بىدار شدم,رفتم دوش گرفتم و گرىه کردم.ان روز از ناباورى و ىاس و شکست,امروز از ىاداورى و حسرت و دلتنگى...

دنىاى لعنتى!

ىکى بىاىد و خاطرات من را پاک کند.