احسان متوجه نمی شود

اما من می فهمم

وقتی دستش را موقع خواب روی دلم می گذارد, خودش نمی فهمد ,اما من می فهمم که مثل یک آهنربا گرمای دستش تو را جذب می کند.می خزی درست زیر دستش و تکان می خوری

حتما می خواهی به بابا بگویی که دوستش داری و حواست بهش هست

حتما می خوای خودت را توی بغل بابایی جا بدهی

اما دختر کوچولوی خوشگلم

احسان هنوز متوجه نمی شود

راز شیطانی ها و خود شیرینی هایی که برای بابایی انجام می دهی تو یِ دل من است:)

 

یک روز می رسد که بی خبر از من خودت را توی بغل بزرگ و مهربان بابا می اندازی

تا آن روز...

پروچیستا

زود به دنیا بیا

جوری دارم عاشق این حس انحصاری داشتنت  می شوم که برای خودم نگرانم

می ترسم از یک جایی که بگذرد دیگر نتوانم تو را با هیچکس شریک شوم

نگذار فکر کنم مال منی

بیا و مال خودت باش دختر قوی من