هیچ وقت منتظر این لحظه نبودم

هیچ وقت حتی در خیالم هم این لحظه را مجسم نمی کردم

دیشب

بعد از یک سال جنگیدن با همه

بعد از ماه ها جنگیدن با خودم

و بعد از 24 ساعت دلهره و سر در گمی

بالاخره من و احسان تلاشمان را کردیم

تا تو!

از یک رویای دوووور

تبدیل بشوی به یک حقیقت نزدیک

نزدیک,مثل لگد خوردن از تو

نزدیک,مثل آغوش من

نزدیک,مثل زندگی

 

خیال ندارم هیچ لحظه ای به تو دروغ بگویم

من تا پنج شنبه عصر که پیش آزیتا گریه کردم و سنگش را بغل کردم اصلا به داشتن تو فکر نمی کردم

حاضر نبودم به هیچ قیمتی این اتفاق رخ بدهد

حاضر نبودم آزادی ام را,رهایی ام را و سبکباری ام را به پای کسی بریزم

اما بغل کردن یک سنگ سرد جای خالی دستهای تو را دور گردنم یادم آورد

بیا!

و دختر کوچک و زیبای من باش

تا دستهایت را دور گردنم بی اندازی

شعر هایم را بخوانی

و این زن تنها را عاشقانه دوست داشته باشی

عاشقانه

بی توقع

همیشه

 

 

 

پروچیستای من!

نگاه کن

این زن مغرور منتظر توست...