دیشب خواب تو رو دیدم

بعد مدت ها,خواب خوبی بود

بعد مدت ها,خواب لطیف و مهربونی بود

بعد مدت ها,تو خواب من رو دوست داشتی و این دوست داشتن رو,تو حس لطیف دست هات روی صورتم,تو مهربونی نگاهت,توی لحن صدات,توی فضایی که بودیم...حس کردم

دیشب خیلی خوب بود

تو خیلی خوب و مهربون بودی و من رو خیلی دوست داشتی

توی گلخونه بودی که بهم زنگ زدی و گفتی می خوای ببینیم

من اومدم پیشت و تو اونقدر لطیف دستم رو گرفتی که به اندازه همه عمر آروم شدم

به اندازه همه حسرت هام آروم شدم

به اندازه همه این دوسال دوری و زجر و کابوس لعنتی,آروم شدم

دیشب اونقدر خوب بود کنار تو بودن,که می خواستم این خواب رو,تا ابد ادامه بدم

دیشب اونقدر خوب بود که دیگه هیچ چیز,هیچ چیز,هیچ چیز...جز ابدی بودن اون حس و اون لحظه رو نمی خواستم

 

دیشب خواب تو را دیدم

چه رویای پر شوری...

 

آزیتا!

بیشتر از این کارها بکن

باشه؟