دیدمت!

ایتالو کالوینو داستانی داره که  با این کلمه شروع میشه.درباره موجودی که از یک ستاره دیگه,در چند هزار سال نوری اون طرف تر,یک نفر رو می بینه.

اولین لحظه ای که تو رو دیدم دقیقا همینجوری بود.یک نفر,توی یک تصویر محو,روبه روی من.جوری که فقط تعجب بودم و شگفت زدگی و گنگی.

اما بعد...

نیم خیز شدم تا دقیق تر ببینمت.و تو تکون خوردی.چرخیدی و دستت رو تکون دادی.جوری که اون چند هزار سال نوری رو از میان برداشتی و من دیدم که وجود من و تو به هم پیوسته است.که با نیم خیز شدن ناگهانی من تو بیداری می شی و تکون میخوری.

پروچیستا

نمی تونم بگم چقدر این تجربه عجیب بود

باعث شد تو فقط دیگه در سر من نباشی.دیدمت که در جسم من حضور داری.

نمی دونم می تونم بهت حسم رو بفهمونم یا نه؟

مثل وقتی که مدت ها پریشونی قبل از شعر گفتن رو داری.بعد یک روز اون حال گنگی که توی ذهنت هست,می شینه رو به روت.توی یک شعر که حاصل عرق ریختن روحت هست.اما دیگه از یک انتزاع غیر قابل بیان ذهنی,تبدیل شده به چیزی که عصاره روح و روان تو هست.چیزی که از اون چند هزار سال نوری گذشته و کاملا با تو یکی شده و تو می تونی ببینی اش.می تونی تعریف اش کنی تو ذهن خودت.چیزی که وقتی کسی می بینیه اش,تو رو و اون رو -و همه اون ارتباط غیر قابل توضیحی که این دو امر متفاوت رو در بنیان یکی می کنه- حس می کنه.

دلم می خواد یک روز بتونی این حال رو بفهمی.

این شعر بلند رو بفهمی

 

-چهارده هفتگی ات داره تموم می شه و من حالا با شلوار بارداری می رم سر کار.چیزی که فردای بعد از دیدنت خریدم.چون دیدم که هستی و به فضای راحت تری احتیاج داری.

-یک عالمه وسیله داری.از کالسکه و تاب,تا کرم مرطوب کننده و عطر!

- من و بابایی خیلی دوستت داریم.خیلی!خیلی!