دیروز خیلی روز عجیبی بود

خوب شروع شد.خوب تموم شد.اما تجربه خیلی بدی رو گذروندم

این اسمش زندگیست...


امروز صبح ولی اتفاق عجیبی افتاد

بین خواب و بیداری آزیتا رو دیدم.با همون لباس همیشگی اش تازه از خواب بیدار شده بود.بهم لبخند زد و رفت صورتش رو شست و برگشت.بعد بسته اش رو باز کرد.کتاب من توش بود.خیلی خوشحال شد.بغلم کرد

خیلی واقعی بود

صورتش...به هم ریختگی موهاش...خوابالودگی چشم هاش...رطوبت پوستش بعد از شستن صورت...همه چیز...

با اینکه چند ثانیه بیشتر طول نکشید,اما مثل یک بودن واقعی...واقعی...واقعی...

باورت نمی شه پروچیستا!

حس عجیبی دارم

انگار الان تو خونه منتظره تا از سر کار برگردم

حس عجیبی دارم

عجیب و عالی و غم انگیز و دردناک و محشر

 

پ.ن:امروز سالگرد ازدواج من و احسان هست.

زمان که زود ندارد...

راستی دختر! وارد ده هفتگی شدی.اندازه یک خرمای شیرین