دیروز خیلی روز سختی داشتم پروچیستا!

نمی فهمم

من که اینقدر دوستت دارم

و توی وجود خودم دارم به تو زندگی می بخشم

چرا اذیتم می کنی پس؟

نمی شود بی شیطنت کردن,بزرگ شوی؟

جوری هستی با من,انگار دلت می خواهد هیچ کاری جز تو و فکر کردن به تو و خوردن برای تو و خوابیدن برای تو نداشته باشم

خودخواه نباش کوچولوی من

بگذار زندگی باشد و من باشم و تو باشی

خب؟

پروچیستا!

امروز خوب شروع شد

قرار است اتفاق خوبی بیافتد و من خوشحالم

وقتی قرار است چیزی درباره شعر اتفاق بیافتد به اندازه دنیا خوشحال می شوم.

خصوصا اگر اتفاقی باشد که مدت ها منتظرش بودم

بی خود هم هی نپرس!

نمی توانم بگویم

این یک راز است!

:)

(چه خوب است که می توانم رازم را به تو نگویم)