سر در گم ام دختر

این روزها بیشتر از هرچیزی سر گردم ام

وقتی نمی دانم چی را تایید کنم و چی را رد 

همیشه از گریه فراری بودم اما روزها و شب های بلندی از زندگی ام را اشک ریختم پروچیستا

اما یک تفاوت کوچک است که همه چیز را به هم می ریزد

گریه های من از عشق بود

از عشق و زخم هایش

حالا که پدرت مصر است از تو دختری قوی بسازد

حالا که وسط هق هق هات برای یک شکلات اضافه یا بغل شدن بعد از خواب بد نیمه شب ،به تو می گوید گریه نکنی

که برای به دست آوردن چیزی گریه نکنی

که قوی باشی

من سر در گم ام

 

می خواهم،معلوم است که می خواهم قوی باشی

اما می ترسم اگر گریه کردن را از تو دریغ کنم قلب کوچکت زخم هایی بردارد تحمل ناپذیر تر از خوودت

می ترسم اگر گریه را فراموش کنی به آن دختر سرسخت و لجوجی تبدیل شوی که من بودم

می ترسم خیلی روزها بگذرد تا یاد بگیری دوباره گریه کنی

می ترسم تا آن روز خیلی چیزها را از دست بدهی

من برای قوی بودن،زخم های زیادی خوردم پروچیستا

 

من سر در گم ام پروچیستا

و وقتی پدرت می گوید "گریه نکن،گریه کار خوبی نیست " فقط می توانم سکوت کنم